تبليغاتX
تقديم به مجتبي گل ياسم

تقديم به مجتبي گل ياسم

تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکمتر می شود ، دل است...



ای کاش گذر زمان در دست من بود

 

تا لحظه‌های شیرین با تو بودن را

 

اینقدر طولانی می‌کرم

 

که برای بی تو بودن وقتی نمیماند

 



 

نوشته شده در 10 Oct 2011ساعت 7:55 توسط shokoofeh| |

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید

 

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی

 

بلکه برای اینکه ببینی

 

برای چه کسانی اهمیت داری...

 

که این دیوار را بشکنند!!


نوشته شده در 1 Oct 2011ساعت 9:36 توسط shokoofeh| |


اینجا در قلب من حد و مرزی


برای حضور تو نیست


به من نگو که چگونه بی تو


زیستن را تمرین کنم


مگر ماهی بیرون از آب


می تواند نفس بکشد؟؟؟


مگر می‌شود هوا را از


زندگیم برداری و من


زنده بمانم؟؟؟


بگو معنی تمرین چیست؟؟؟


بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟


بریدن از خودم را؟؟؟


نوشته شده در 29 Sep 2011ساعت 8:31 توسط shokoofeh| |

در حضور واژه های بی‌نفس


صدای تیک‌تیک ساعت را گوش کن


شاید مرهم درد ثانیه‌ها را پیدا کنی

***

در امتداد نگاه تو


لحظه‌های انتظار شکسته می‌شود


و بغض تنهایی من


مغلوب وجود تو می‌شود

***

صدای جیر جیرک ها به گوش می‌رسد


سکوت را نوازش می‌دهند


و جای خالی آدم‌های شب نشین را


با نگاهی معصومانه پُر می‌کنند

***

نمی‌دانم چرا امشب واژه‌هایم خیس شده‌اند


مثل آسمانی که امشب می‌بارد...


و اینک باران


بر لبه‌ی پنجره‌ی احساسم می‌نشیند


و چشمانم را نوازش می‌دهد


تا شاید از لحظه‌های دلتنگی گذر کنم

***

مترسک ناز می‌کند


کلاغ‌ها فریاد می‌زنند


و من سکوت می‌کنم...


این مزرعه‌ی زندگی من است


خشک و بی‌نشان

***

این شب‌ها


چشم‌های من خسته است


گاهی اشک ، گاهی انتظار


این سهم چشم‌های من است

***

ببین اندام تنهاییم را


که در لحظه‌های خاکستری


در انتظار طلوع خورشید است

 

نوشته شده در 28 Sep 2011ساعت 12:4 توسط shokoofeh| |


پس از مدتها که دنبالش میگشتم

در کمال ناباوری جایی که اصلا فکرش رو هم نمیکردم پیداش کردم

مانند همیشه آرام . ساکت و دوست داشتنی

پرسیدم :

چطور بهتر زندگی کنم ؟

با کمی مکث جواب داد

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و بدون ترس برای آینده اماده شو

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز

شک‌هایت را باور نکن

و هیچگاه به باورهایت شک نکن

زندگی شگفت انگیز است

در صورتی که بدانی چطور زندگی کنی

پرسیدم :آخر

او بدون اینکه متوجه سوال من شود ادامه داد

مهم این نیست که قشنگ باشی

قشنگ این است که مهم باشی . حتی برای یک نفر

کوچک باش و عاشق

عشق خودش می داند آیین بزرگ کردن تو را

بگذار عشق خاصیت تو باشد

نه رابطه خاص تو باشد با کسی

موفقیت پیش رفتن است

نه به نقطه پایان رسیدن است

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار میشود

 و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچرد

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود

 در غیر این صورت طعمه شیر خواهد شد

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد

او میداند باید از آهو سریعتر بدود تا گرسنه نماند

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو

مهم این است که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی

و برای زندگیت با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد

که چین از چروک پیشانی باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد

زلال باش........زلال باش

فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی یا دریای بیکران

زلال که باشی آسمان در تو پیداست

زلال باش...

 

نوشته شده در 26 Sep 2011ساعت 12:9 توسط shokoofeh| |

 

هر دلی آرامگاه عشقی بود

در پی تکرار یا مشقی بود

این جهان پر باشد از این قصه‌ها

هر کجا عشقی بود رنجی بود

میشود از بی دلی ها یاد ساخت

یاد آن عشقان بی فرجاد ساخت

میشود غم های دل را چاره کرد

این مسافرخانه را ویرانه کرد

میشود با بی وجودی هست شد

میشود با این بهار هم دست شد

میشود از جام دل ها مست شد

میشود از عاشقی سرمست شد

میشود یاد عزیزان را قبله کرد

میشود رو سوی ویرانه های حله کرد

میشود این آسمان را رنگ کرد

میشود این دل های خون را سنگ کرد

میشود با نام بلبل ناله کرد

میشود در کار دنیا چاره کرد

میشود با عشق هر باری کشید

میشود با عقل هر راهی برید

در پس این میشود ها باید بساخت

زندگی را عقل را باید بباخت

 

نوشته شده در 23 Sep 2011ساعت 12:0 توسط shokoofeh| |

 

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

 

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

 

لحظه‌ای کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

 

خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین

 

سقف‌های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

 

با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته

 

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی‌های خمیده، میزهای صف کشیده

 

خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری

 

عصر جدول‌های خالی، پارکهای این حوالی

 

پرسه‌های بی خیالی، نیمکت‌های خماری

 

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

 

شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

 

عاقبت پرونده‌ام را، با غبار آرزوها

 

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

 

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

 

در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

 

نوشته شده در 23 Sep 2011ساعت 11:53 توسط shokoofeh| |